عاقا سلام... اینم یه خاطره ی شیرین دیگه!

اوایل سال...قسمتی از درس رو بمن دادن،تا به صورت یه کنفرانس علمی..و با تمام آزمایشات و نمونه سوالات...در کلاس تدریس کنم.

خیلی روی متنم کار کردم..چون خیلی برام ارزشمند بود!می خواستم بدون کاغذ کنفرانسمو اجرا کنم.

روز موعود فرا رسید!

عاقا قبل از کلاس،داشتم برا آخرین بار،مطلبمو دور می کردم ک یکی اومد ازم پرسید،girlچ قد برای این کنفرانست وقت گذاشتی؟ منم گفتم!6،7 ساعت.=اینطوری شد!گفت من برای امتحانای ترمم 7ساعت وقت نمی ذارم..بعدش تو؟!

عاقا دبیر وارد شد..وکلاس رو برای تدریس به من داد و خودش رفت جای خودم نشست..

ومن شروع کردم..به نام خدا..نیروی وارد بر بار...

خیلی جالب توضیح دادم...همه مبحثو فهمیده بودن!تا شد موقع حل سوالات...

 دبیرم با حالت رضایت از تثبیت درس در ذهن من،داشت حرف میزد ک همون یکی،گفت خانم دیگه آدمی ک 7ساعت بخونه...باید چشم بسته بگه نه؟می خواستم جف پا برم تو حلقش..

تا آخر زنگ6،5 بار گفت..

اما دبیرم گرفته بود چی شده...محل نمیداد طرفو...

اما اولش خیلی ناراحت شدم...

اما نذاشتم...کنفرانسی ک کلی براش زحمت کشیده بودم...

خراب بشه...

طرف فقط خودشو خراب کرد...

همینم براش بس بود...

                                                            



تاریخ : پنج‌شنبه 21 شهریور 1392 | 12:29 ب.ظ | نویسنده : 0 2 0 ♥ | نظرات (8)
.: Weblog Themes By VatanSkin :.