آنقدربعضی اوقات آدم ..در بعضی وقایع غرق میشود که نمیدانم چطور است که انگار از بعد جسمی اش خارج میشود و میرودو میرودووو میرود..به مکان های خاطره انگیز..به ساعات مقدس..به اتفاقات..به آرزوهااا به خواسته هااااا..به هر آنچه دلش میپسندد و دعا هایش سو دارد..به هر آنچه که برایش خوشایند است..صدایش میکنند..نمیفهمد..شاید روحش نمیخواهد برگردد به کالبد..

میخواهد بماند..شیرین باشد..حس هارا روح هم دوست دارد:)



گذر زمان شتابان مرا باخود میبرد..رودی ست که بی اختیار مرا با جریان همسو ساخته..کمک کن مهربانم از این  تن خیس شده از لحظات را به ترنم بوی خوش تو گلبون کنم!کمک کن بهترین هارا بسازم..بهترین هارا برای خودم به وجود آورم..ناقصم اما کمک کن بهتر شود روز به روزم:)



چشم باز کردمو دیدم..که چه قدرتی دارد این عشق..چه اعجازی داردو چه عظیم است این حقیقت محض..


به هرآنچه مینگرم...زیبایی میبینم..انگار مدتی ست زیبا تر شده است دنیایم..انگار همه چی یک بوی دیگر میدهد..

انگار کمی متفاوت شده ست دیدم:)


...

چقد الان حس نوشته هِییییی می آید..

چقد الان دوست دارم پیاده کنم آرایشی از حروف رااا

اما چه کنم که میانترم معادلات دیفرانسیل ام سخت نزدیک است و سخت:)

ان شالله از امتحان فارغ شدم

حسشم بود ..

مینویسم:)

روزهایتان توام با بوی گل ..

روشن و پر از قشنگی..





تاریخ : سه‌شنبه 8 اردیبهشت 1394 | 10:30 ب.ظ | نویسنده : 0 2 0 ♥ | نظرات (1)
.: Weblog Themes By VatanSkin :.