X
تبلیغات
زولا


 شب در آن جنگل ساکت سرد ،برف و تاریکی و سوز و سرما

باد یخ بسته هنگامه می کرد،بسته برف وسیاهی ره ما،

با رفیقی در آن تیره جنگل،راه گم کرده بودیم و در دل،

حسرت آتش سرخ منقل،آتشی بود جانسوز بر دل،

راستی بود این همدم من،پهلوانی بسان تهمتن،

قهرمانی جسورو قوی تن،سینه پولادو بازو چو آهن،

منکر عشق وشوریدگی ها،بی خیال از غم زندگانی،

دل در آن سینه چون سنگ خارا غافل از کیمیای جوانی،

من،جوانی پریشان و عاشق،سخت شوریده ،دلداده شاعر،

زندگی در هم و ناموافق؛رنج وغم دیده،آشفته خاطر،

او همه قدرت و پهلوانی،من همه عشق و شوریدگی ها،

من شده پیر اندر جوانی،او از این بی خیالی توانا،

باد یخ بسته هنگامه می کرد.ما خزیده پناه درختی،

شب،در آن جنگل ساکت سرد،خورده بودیم سرمای سختی،

آن قوی پنجه از سوز سرما،عاقبت گشت بی حال و مدهوش

من در اندیشه ی آن دلارا،کرده سرما و دنیا فراموش

آتش آن یار زیبا ،شعله ور بود در سینه ی من

تا رهانید جانم ز سرما *جاودان باد گنجینه ی من*

                 

شعر از آقای مشیری



تاریخ : شنبه 20 تیر 1394 | 01:53 ق.ظ | نویسنده : 0 2 0 ♥ | نظرات (1)
.: Weblog Themes By VatanSkin :.