X
تبلیغات
مجتمع فنی
رایتل
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:


تاریخ : چهارشنبه 6 مرداد 1395 | 12:13 ق.ظ | نویسنده : 0 2 0 ♥ | نظرات (0)

امروز روز خوبی برام نبود...

نه اینکه اتفاقی افتاده باشه هاااااا  نه! اتفاقا همسرمم کنارم بود...

صبح موقع صبحانه اصن یهوویی شوروشوقم رفت!آقامون میگه جانم چی شده؟میگم نمدونم...

غالبا دلیل ناراحتی هام دلایل منطقی هستند..

اما بعضی وقتا مث الان هم...اعصابم بد خورده..

دلیل اصلیشم  آشفتگی های دوران عقدمه...خدایا تموم شه  که خستم!


إ




تاریخ : جمعه 13 آذر 1394 | 09:45 ب.ظ | نویسنده : 0 2 0 ♥ | نظرات (1)

یکی شدیم!دقیقا بعد از 7 ماه و 3 روز از اولین دیدار!!!

سختی زیاد بود..دعا کردیم..صبر کردیم..خدا لطف بسیار کردو صبری عطا کردو عشقی عطا کردو ازدواجمان شکل گرفت..

بارالها شکر...

قدر نعمتت را میدانم..وعاشقانه کنارش هستم!

همسرم...از تو بابت همه ی رفتار هایت که همه اش خووووب و دلپسند است ... سپاسگذارم!



تاریخ : شنبه 31 مرداد 1394 | 03:36 ب.ظ | نویسنده : 0 2 0 ♥ | نظرات (3)

میدانی این را؟

اما هیچ وقت سعی بر مقایسه افراد باهم نکن!

حداقل سعی بر بیان تفاوت هایشان نکن..هرکس برای خودش دنیایی،تفکراتی،.طرز زندگی یی،دارد که در کتابی به اسم خودش به تصویر کشیده شده..

شرایط بر هیچ یک از افراد یکسان نیست!یاد بگیریم..زبان بر مقایسه بازنکنیم و و بی مشهود حکم بدهیم و محاکمه یی راه بیندازیم!که آبروی مومن از کعبه ی خدا والا تر است!

میدانی؟

گاهی به قدری از خودمان..از حرف های بی اساسمان..از محاکمه های سریعمان..از چشم بینی های ظاهرمان..از دیدن و بیان بد کم و کاست ها ..حرص خورده ام!!! که تحلیل همه اش یک نتیجه میدهد..بی خردی

به قدری خووب برای خودمان توجیه میکنیم و دلیل میاوریم و معتقدیم که بس عاقلیم و بالغ!اما افسوس که همه اش یک لجبازی بچه گونه ست!

این را هم میدانم که بی نقص وجود ندارد..جز خدا

اما مکمل هم بودن و پوشاندن نقایص هم.. و خرد بخشی آگاهانه به هم..رهایی دادن از این جهل رفتار..

برای همه ی ما در این دوران زندگی واجب است!

به روشنگری هم بیاندیشیم!

که یک نور کجا و چند نور کجا؟؟؟







تاریخ : پنج‌شنبه 25 تیر 1394 | 03:25 ب.ظ | نویسنده : 0 2 0 ♥ | نظرات (4)

یک آزمایشی را در « هاروارد یونیورسیتی » انجام دادند :

80 پیرمرد و 80 پیرزن را انتخاب کردند . یک شهرک را به دور از هیاهو برابر با 40 سال پیش ساختند . غذاهای 40 سال پیش در این شهرک پخته میشد . خط روی شیشه های مغازه ها ، فرم مبلمان ، آهنگها ، فیلم های قدیمی ، اخباری که از رادیو و تلویزیون پخش میشد ، را مطابق با 40 سال قبل ساختند . بعد این 160 نفر را از هر نظر آزمایش کردند :

تعداد موی سر ، رنگ موی سر ، نوع استخوان ، خمیدگی بدن ، لرزش دستها ، لرزش صدا ، میزان فشار خون ... بعد این 160 نفر را به داخل این شهرک بردند ، بعد از گذشت 5 الی 6 ماه کم کم پشتشان صاف شد ، راست می ایستادند ، لرزش دستها بطور ناخودآگاه از بین رفت ، لرزش صدا خوب شد ، ضربان قلب مثل افراد جوان ، رنگ موهای سر شروع به مشکی شدن کرد ، چین و چروکهای دست و صورت از بین رفت ...

علت چه بود ؟

خیلی ساده است . آنها چون مطابق با 40 سال پیش زندگی کردند ، باور کرده بودند 40 سال جوانتر شده اند .

انسانها همان گونه که باور داشته باشند می توانند بیندیشند .
باور ما در واقع همان زندگی ماست!
زندگی تان زیبا:)



تاریخ : سه‌شنبه 23 تیر 1394 | 02:45 ب.ظ | نویسنده : 0 2 0 ♥ | نظرات (1)


 شب در آن جنگل ساکت سرد ،برف و تاریکی و سوز و سرما

باد یخ بسته هنگامه می کرد،بسته برف وسیاهی ره ما،

با رفیقی در آن تیره جنگل،راه گم کرده بودیم و در دل،

حسرت آتش سرخ منقل،آتشی بود جانسوز بر دل،

راستی بود این همدم من،پهلوانی بسان تهمتن،

قهرمانی جسورو قوی تن،سینه پولادو بازو چو آهن،

منکر عشق وشوریدگی ها،بی خیال از غم زندگانی،

دل در آن سینه چون سنگ خارا غافل از کیمیای جوانی،

من،جوانی پریشان و عاشق،سخت شوریده ،دلداده شاعر،

زندگی در هم و ناموافق؛رنج وغم دیده،آشفته خاطر،

او همه قدرت و پهلوانی،من همه عشق و شوریدگی ها،

من شده پیر اندر جوانی،او از این بی خیالی توانا،

باد یخ بسته هنگامه می کرد.ما خزیده پناه درختی،

شب،در آن جنگل ساکت سرد،خورده بودیم سرمای سختی،

آن قوی پنجه از سوز سرما،عاقبت گشت بی حال و مدهوش

من در اندیشه ی آن دلارا،کرده سرما و دنیا فراموش

آتش آن یار زیبا ،شعله ور بود در سینه ی من

تا رهانید جانم ز سرما *جاودان باد گنجینه ی من*

                 

شعر از آقای مشیری



تاریخ : شنبه 20 تیر 1394 | 01:53 ق.ظ | نویسنده : 0 2 0 ♥ | نظرات (1)

آدم ها...

به اندازه ی لبخندی که بر لب مینشانند...

به احساس خوبی که در دل وجان شما مینهند..

به دردی که از شما می کاهند..

به قدرتی که در شما به وجود می آورند..

ارزشمندند..

خیلی هم ارزشمندند.



تاریخ : پنج‌شنبه 11 تیر 1394 | 11:47 ق.ظ | نویسنده : 0 2 0 ♥ | نظرات (2)

درون یه غشای خطرناکم!همین حسم دارم!یه موقعیت حساس و خطرناک..

یه موقعیت که توصیفش نمیتوان کرد. شاید مثل اینکه روی بند ایستادی و چوب تعادل را nدرجه کج کنی،افتادی!!فقط nدرجه..حالا میخواهد هرچقدرم کم باشدکه سینوس تتا با تتا برابر گردد!..حس جالبی نیس!معلقی محض..عمده ی دعاها و خواسته هایم در همین چند روز اخیر همین بود!

همان طلب خیر..همان عدم تعیین تکلیف..همان حس خوشنودی از ما شدنش..از یکی شدنش..از این همه سالو خواسته اش..

هییییییی!7 ساااال..کم نیس!!استثنا بود لابد.. جوان هستند هنوز..ولی خداراشکر


نمیدانم چ کردم!چرا اینگونه کردم؟چرا اینطوری شد؟؟دوستم راست میگفت..منظور کلی اش این بود که هر اذیت شدنت پاسخ یا واکنش یک کاری بوده..یه کاری که جالب نبوده..یا بهتره بگم گناه بوده..

نمدونم..دعا میکنم غشام تا سالمم سالم بمونه..طاقت دیگه ندارم خدایییییییییییی..خستم.

تمام





تاریخ : سه‌شنبه 15 اردیبهشت 1394 | 01:22 ق.ظ | نویسنده : 0 2 0 ♥ | نظرات (4)

میدانی؟

گاهی اوقات با خود فکر میکنم اگر یه روزی ازدواج کردم و اتفاقا فرزند اولم دختر ملوسی بود چه ها میکنم و چه ها نمیکنم!

میدانی؟!دختر ملوس مامان ...

نترسم تو را در آغوش بکشم تو را سیراب کنم از محبت مادرانه ام موهایت را آرام شانه بزنم و گل سری زیبا به آن ببندم !

هر گز تو را با نوه های دختر و دختر های محل مقایسه نمیکنم ،پای حرفهایت مینشینم ...

بزرگتر که شدی وقتی شروع کردی آهنگهایی مشکوک به عاشق شدن و دلبستگی گوش دهی رفتارم را جوری تنظیم میکنم که نترسی از بروز دادن احساساتت و مدام پیر و پیغمبر و قرآن را نمیکشم وسط و مینشینم ببینم آن پسری که احیانا چشمکی به تو زده و دل دخترکم را برده که بوده!!باهم برویم صحبت بکنیم با او تاکید میکنم  باهم ...میدانی عزیزکم ما دوتا چیزی برای قایم باشک بازی برای هم نداریم چون مثل دو دوستیم شاید هم نزدیکتر...

اگر یک روز مادربزرگت به کربلا رفت و همگی دور هم جمع شدیم تا آش پشت پا برایش بپزیم وقتی سبزی ها را آوردند وسط و من این را میدانستم که تو هنوز سبزی خورد نکرده ای وممکن است دستت را ببری و از پسش برنیایی این را که تو بلد نیستی سبزی خورد کنی را به خاله ات نمیگویم تا او جلوی همه این را بگوید و تو به جای سبزی آش خورد شوی و بزنی زیر گریه !!!میدانی ملوسکم من هر گز شخصیت دخترم را جلوی حتی مادرم خورد نمیکنم ،بلکه میگذارم سبزی را خورد کنی حتی اگر دستت را ببری چون این زخم زخمی است که طی دو هفته خوب میشود اما آن یکی هرگز.......

از همه مهمتر در انتخاب پدرت نهایت سعیم را میکنم تا "توانایی تحمل تفاوت هایمان"را داشته باشیم ...

دیگر وقتی تو به دنیا می آیی وقت تربیت پدرت برای من و تربیت من برای پدرت نیست!وقت کشمکش و دعوا هم نیست!

تنها وتنها وقت برای پروراندن تو میماند و زندگی و کنار هم بودن ...


پ.ن:از وبلاگ دوستان خوندم!!عالی بود ..

وبلاگ عزیز چکاوک عزیز



تاریخ : جمعه 11 اردیبهشت 1394 | 12:54 ق.ظ | نویسنده : 0 2 0 ♥ | نظرات (1)

همه چی خوب است..کمی گرما فقط اذیم میکند..از آتشی که خود به پا کردم!

نادانسته سوختم!!باشد که بماند بیادم!!که هرجا جای هر نکته ای نیس..


تسلیم شم!از دست میری..به بن بست میری!! دلتنگیام تکرار میشه..آوار میشه..


از بعضی بی تفاوتی ها .. عدم درک ها و خود بینی ها و قبول نداشتن هیچ کس بیزارم!


تجربه های جدیدی در روزهای آینده در پیش دارم:)تجربه هایی شیرین!!تجربه های جدید:)با بهترین دوستان..


گاهی آدم چقدر با یک تغییر ظاهری چقدر تفاوت احساس میکند o.O دیدم ک میگما..


سر جلسه ی امروز هم پیر گشتیمD: اصن به جواب نمی رسیدم چرا؟؟؟چرا همش میذارم برا شب امتحان؟؟اگه فقط  یه دور دیگه میخوندم 70%نمره رو گرفته بودمااااا...حیف شد!

ان شالله ترم:)


بعضی وقتا بدجور با بعضی آهنگاااا حال میکنم!!

الان از اون موقعاس


منتظرم...

منتظر پایان این موضوع..

فرجام کار الهی خیر باشد..



پ.ن:تمام پرونده های ذهنم درحال حاضر همیناهه

چ قشنگن بعضیاش..چ قشنگ میشه زندگیت با بعضیاش..



تاریخ : جمعه 11 اردیبهشت 1394 | 12:36 ق.ظ | نویسنده : 0 2 0 ♥ | نظرات (0)

آنقدربعضی اوقات آدم ..در بعضی وقایع غرق میشود که نمیدانم چطور است که انگار از بعد جسمی اش خارج میشود و میرودو میرودووو میرود..به مکان های خاطره انگیز..به ساعات مقدس..به اتفاقات..به آرزوهااا به خواسته هااااا..به هر آنچه دلش میپسندد و دعا هایش سو دارد..به هر آنچه که برایش خوشایند است..صدایش میکنند..نمیفهمد..شاید روحش نمیخواهد برگردد به کالبد..

میخواهد بماند..شیرین باشد..حس هارا روح هم دوست دارد:)



گذر زمان شتابان مرا باخود میبرد..رودی ست که بی اختیار مرا با جریان همسو ساخته..کمک کن مهربانم از این  تن خیس شده از لحظات را به ترنم بوی خوش تو گلبون کنم!کمک کن بهترین هارا بسازم..بهترین هارا برای خودم به وجود آورم..ناقصم اما کمک کن بهتر شود روز به روزم:)



چشم باز کردمو دیدم..که چه قدرتی دارد این عشق..چه اعجازی داردو چه عظیم است این حقیقت محض..


به هرآنچه مینگرم...زیبایی میبینم..انگار مدتی ست زیبا تر شده است دنیایم..انگار همه چی یک بوی دیگر میدهد..

انگار کمی متفاوت شده ست دیدم:)


...

چقد الان حس نوشته هِییییی می آید..

چقد الان دوست دارم پیاده کنم آرایشی از حروف رااا

اما چه کنم که میانترم معادلات دیفرانسیل ام سخت نزدیک است و سخت:)

ان شالله از امتحان فارغ شدم

حسشم بود ..

مینویسم:)

روزهایتان توام با بوی گل ..

روشن و پر از قشنگی..





تاریخ : سه‌شنبه 8 اردیبهشت 1394 | 10:30 ب.ظ | نویسنده : 0 2 0 ♥ | نظرات (1)
دانشگاه پر امکانتم نعمتیه هاااا:)

البته با توجه به رسالت دانشجو که همان تعالی علم واخلافه و استفاده از دانشی که در اختیارش قرار میدهند برای توسعه ی و ادامه دادن پیشرفت های انجام شده:))این امکانات از درس نندازه مارو صلواااااااات!!!





تاریخ : پنج‌شنبه 27 فروردین 1394 | 04:11 ب.ظ | نویسنده : 0 2 0 ♥ | نظرات (4)

بععععله..

تعطیلاتم که تموم رف..

وهیچ نک

الان هم چهاره روز بهار  هم که مثل برق و باد گذشت:)

از فردا باز زندگی مان در جریان قبل می افتد..

این بهار ها و زمان ها همه در حال رفتنند..

وجودمان را بهاری کنیم:)
روزهایتان  perfect دوستان





تاریخ : جمعه 14 فروردین 1394 | 02:20 ب.ظ | نویسنده : 0 2 0 ♥ | نظرات (3)
  جلوی آینه ایستادم و چادرم را سر کردمهمانطور که مشغول مرتب کردن چادرم بودم متوجه نگاه عجیبش شدم.
دوباره توی آینه خودم را برانداز کردم و نگاهی به چادرم کردم .
چیز عجیبی نبود .
پرسیدم: طوری شده؟ چرا اینطور نگاه می کنی ؟
گفت: وقتی چادر سر می کنی ،
من که همسرت هستم هم احساس می کنم نمی شناسمت .
احساس می کنم متعالی و دست نیافتنی شده ای
+پ.ن:کپی... و من معتقدم حقیقت حجاب ینی همین :)



تاریخ : شنبه 8 فروردین 1394 | 10:57 ب.ظ | نویسنده : 0 2 0 ♥ | نظرات (2)

بعد از نمازِ ظهر بود که مادر بزرگ،

داشت از مسجد برمیگشت به طرف خونه …
در همین حال نوه اش از راه رسید

و با کنایه بهش گفت :
مامان بزرگ امروز ، حاج آقا براتون چی گفت ؟!

مادر بزرگ مدتی فکر کرد و سرش رو

تکون داد و گفت:
عزیزم ، اصلا یک کلمه اش رو هم

نمیتونم به یاد بیارم !!!
نوه پوزخندی زد و بهش گفت :
تو که چیزی یادت نمیاد ، واسه

چی هر روز میری مسجد ؟!!
مادر بزرگ تبسمی بر لبانش نقش بست.

خم شد سبد نخ و کامواش رو خالی کرد

و داد دست نوه و گفت :
عزیزم ممکنه بری اینو از حوض

پر آب کنی و برام بیاری ؟!
نوه با تعجب پرسید : تو این سبد ؟

غیر ممکنه با این همه شکاف و درز

داخل سبد آبی توش بمونه !!!
مادر بزرگ در حالی که تبسم بر

لبانش بود اصرار کرد : لطفا این کار

رو انجام بده عزیزم
دخترک غرولند کنان و در حالی

که مادربزرگش رو تمسخر میکرد

سبد رو برداشت و رفت ، اما چند

لحظه بعد ، برگشت و با لحن

پیروزمندانه ای گفت :

من میدونستم که امکان پذیر نیست ، ببین حتی یه قطره آب هم ته سبد نمونده !
مادر بزرگ سبد رو از دست

نوه اش گرفت و با دقت زیادی وارسیش کرد گفت :
آره، راست میگی اصلا آبی

توش نیست اما بنظر میرسه

سبده تمیزتر شده ، یه نیگاه بنداز …!

به به به این تمثیل:)



تاریخ : سه‌شنبه 4 فروردین 1394 | 01:20 ق.ظ | نویسنده : 0 2 0 ♥ | نظرات (0)

   1    2    3    4    5      ...    8    >>

.: Weblog Themes By VatanSkin :.